سالی عزیز 

مهربونم 

میخام دیگه هیچ وقت اینجا نیام...  میخام ی فصل جدید توی زندگیم شرو کنم 

میخام ی گوشه ذهنم برای همیشه داشته باشمت 

تو ادم بزرگی بودی 

من دلم نمیخاد تو رو اذیت کنم...  

کاش مرگ تو رو با خودش نمیبرد...  

باید بپذیزم ک دیگه نیستی 

باید دل بکنم و فصل جدیدی شرو کنم بدون تو 

باید این گریه ها رو رها کنم 

باید بجای عزا داری الکی فکر بهتری کنم 

اصلا باید ازدواج کنم 

سالی عزیزم باید تغییر کنم 

امیدوارم در آرامش بخابی 

من خیلی دوستت دارم...  اما سرنوشت چیز دیگه ای بود 

شاید هم تو جفت من نبودی ک اینجور جدا شدیم با مرگ تو 

شاید روزی ازدواج کردم شایدم نه 

اما تصمیم گرفتم اینجا نباشم تا هر شب بار غمت رو یدک نکشم 

مرسی ک بودی و مرسی ک مهربون بودی 

توی زندگی جدیدم بدون تو الگوی اصلیم تو رو قرار میدم 

آروم بخاب 

روحت شاد عزیزم 

سالی عزیز 

پسر شاعری رو دیدم دیروز 

دل تو دلم نبود...  ی جوری بودم وقتی باهاش حرف میزدم و گواهی رو بهش دادم

حتی حرف زدن و همه چیش شبیه تو بود 

نمیدونستم نگاش کنم تا دوباره تو چهرش تو رو ببینم یا رومو برگردونم تا نبیننش

سالی خیلی اذیت شدم تا رفت 

 

کاش عاشقت نمیشدم 

کاش تو میفهنیدی من چ میکشم با درد نبودنت 

 

سالی عزیز, 

همه دنیا رو حاضرم بدم اما یک لحظه فقط, یک لحظه ببینمت و بگم منو حلال کن 

کاش نمیرفتی 

کاش بدونی چ حسی دارم بهت..  کاش بدونی چقدر دوس داشتم تو بودی 

 

سالی عزیز

دلم برات بخدا تنگ شده...  بازم اشک من اومد 

همیشه ک اینجا مینویسم با همون خط اول اشکم درمیاد 

میدونی سالی..   پسر شاعری چقدر شبیه توعه 

ترسیدم یه لحظه وقتی دیدمش...  تعجب کردم 

این دومین نفریه  ک شبیه. تو دیدم ...

تمام مدتی ک با پسر شاعری حرف زدم قلبم تند تند میزد 

زیادم نگاش نمیکردم.... میترسیدم انگاری.. داشتم خفه میشدم خاستم بش بگم ترو قرآن پاشو برو 

تو دلم خدا خدا میکردم ک. این ده روز با باباش نیاد بمونه وگرنه من چ کنم 

من چجور ده روز تو صورت پسر شاعری نگاه میکردم و صحبت میکردم 

 

خدا رو شکر کار داره هر روز و باباشو میزاره و میره و تو نمیاد فقط دوبار اومد سلام ک میکنه دلم میخاد بمیرم 

حس میکنم تو روبرومی...  خیلی شبیهته

سالی متاسفانه برای تکمیل گواهی باید برای جلسه اخر پسر شاعری رو ببینم 

ای کاش من بمیرم و به شنبه نرسم 

به تک تک کلمات قران قسم میخورم ک نمیتوم پسر شاعری رو ببینم 

خدا کنه ی جوری بشه نیاد.

خاهش میکنم منو ببخش دیگه این همه عذاب زیادمه 

سالی عزیز 

دو هفته ای میشه سر نزدم بهت 

منو ببخش ک خیلی گرفتار بودم...  روز و شبمم قاطی کردم این ایام 

سالی میدونی وقتی اینجا نیستم یا سرم شلوغه و نمیرسم بیام حس میکنم ی کاری انجام نشده دارم 

ازت خیلی دورم..  ب اندازه یک دنیا 

ب اندازه زمین تا آسمون

تو توی آسمون من توی زمین 

تو توی اون دنیا من توی این دنیا 

تو خابمم همچین چیزی نمیدیدم 

همیشه مردم ی جای کارشون میلنگه ما همه جای کارمون میلنگه

بدون تو خسته خسته شدم 

سالی کی میای منو ببری؟؟؟ 

ب یه مرگ یک دم و یک دقیقه ای ک سریع تمومم کنه احتیاج دارم 

سالی عزیز 

تو مردی

چیرا من باور نمیکنم ک تو نیستی 

نمیدونم چ کنم دیگه

کاش از این داغ خلاصی پیدا کنم 

سالی کمکم کن ترو خدا

سالی عزیز 

ب اندازه عالم درد نبودنت بهم فشار میاره 

خیلی بی تابم 

کاش انقدر با تو نامهربون نبودم 

حالا من تا همیشه ناراحتم..  

از خودم بدم میاد وقتی یادت میوفتم 

خیلی کوتاهی کردم در حقت..  

ترو خدا منو ببخش و بزار از این گریه های هر شب و وجدانی ک آسوده نیست رها شم 

دیگه من اینجا هیچ دلخوشی ندارم 

منم منتظرم روزی نوبتم شه و راحت شم از این دنیای زشت و پلیدی ک مردم چنگ زدن روش 

خیلی دوس دارم تو دنیا نباشم 

یه مرگ یک دم و یک ساعتی لازم دارم ک در جا برم اون دنیا 

ببخشید سالی ببخشید 

خیلی اشتباه کردم 

سالی عزیز 

باورت میشه اگر بگم پروندم رو گزارن تو لیست اونایی ک قبولن?? 

باورت میشه اگر بگم از توی تمام اون جمعیت حدودا پونصد نفری فقط و فقط و فقط اسم یک نفر هماهنگ شده بود 

و اون نفر من بودم 

دوست داشتم تو بودی و همه اینا رو میدیدی 

من خودمم باورم نشد ک فقط اسم من رو از بین همه گفتن 

دور همه رو ی خط کشیدم جز تو 

خیلی مسیر رفتم خیلی زیاد 

سالی من واقعا مستحق این پاداش بودم 

اما دوس داشتم تو هم بودی 

تمام مسیر داشتم تو دلم میگفتم چیرا تو نیستی؟  

من خیلی کم دارمت 

حالم هوای خوبی نداره بی تو 

سالی عزیز 

فهمیدم ک اقای صدفی با من سوار اتوبوس شد و تا سر خیابون پشت سرم اومد

برام مهم نبود ک چیرا صدفی پشت سرمه اما با وجودی ک میدونستم خودشه اما از ترس سکته زده بودم

البته ترسم برا این بود ک شب بود . خیلی ترسیده بودم خدایی

از صدفی خوشم نمیاد... لوس مغرور 

سالی کمکم کن 

بجز تو خوشم نمیاد با کسی حرف بزنم 

اعتمادی ب دنیا نیست متاسفانه 

 

سالی عزیز 

ماه اینده احتمال زیاد برای چشمام برم دکتر 

احساس میکنم عینکم بدرد نمیخوره...  سعی میکنم شبا گریه نکنم 

اما بعضی وقتا نمیتونم 

خیلی بد اقبال بودم..  خیلی 

شاگردت پیام داد ب من ک فایل بسازیم مثل قدیم ... نمیدونم قبول کنم یا نه

نمیخام هی یاد تو بیوفتم تو کار با شاگردت...  میترسم بازم بشکنم 

پدرم در اومده تا تونستم این ی سال و نیم رو رد کنم 

شاگردت خیال میکرد ازدواج کردم ک دیگه باهاش کار نمیکنم و خبری نداشته

بیچاره نمیدونه چ خبره 

چیرا تا میخام راحت زندگی کنم ی چیزی از سمت تو پر رنگ میشه 

این شاگردت از کجا پیدا شد اخه ؟؟؟ 

هوووووووووووفففففف 

حالا شاید ب حرمت تو همکاری کوچوکی کردم 

نمیدونم فعلا