سالی عزیز 

فهمیدم ک اقای صدفی با من سوار اتوبوس شد و تا سر خیابون پشت سرم اومد

برام مهم نبود ک چیرا صدفی پشت سرمه اما با وجودی ک میدونستم خودشه اما از ترس سکته زده بودم

البته ترسم برا این بود ک شب بود . خیلی ترسیده بودم خدایی

از صدفی خوشم نمیاد... لوس مغرور 

سالی کمکم کن 

بجز تو خوشم نمیاد با کسی حرف بزنم 

اعتمادی ب دنیا نیست متاسفانه