دلم برات بخدا تنگ شده... بازم اشک من اومد
همیشه ک اینجا مینویسم با همون خط اول اشکم درمیاد
میدونی سالی.. پسر شاعری چقدر شبیه توعه
ترسیدم یه لحظه وقتی دیدمش... تعجب کردم
این دومین نفریه ک شبیه. تو دیدم ...
تمام مدتی ک با پسر شاعری حرف زدم قلبم تند تند میزد
زیادم نگاش نمیکردم.... میترسیدم انگاری.. داشتم خفه میشدم خاستم بش بگم ترو قرآن پاشو برو
تو دلم خدا خدا میکردم ک. این ده روز با باباش نیاد بمونه وگرنه من چ کنم
من چجور ده روز تو صورت پسر شاعری نگاه میکردم و صحبت میکردم
خدا رو شکر کار داره هر روز و باباشو میزاره و میره و تو نمیاد فقط دوبار اومد سلام ک میکنه دلم میخاد بمیرم
حس میکنم تو روبرومی... خیلی شبیهته
سالی متاسفانه برای تکمیل گواهی باید برای جلسه اخر پسر شاعری رو ببینم
ای کاش من بمیرم و به شنبه نرسم
به تک تک کلمات قران قسم میخورم ک نمیتوم پسر شاعری رو ببینم
خدا کنه ی جوری بشه نیاد.
خاهش میکنم منو ببخش دیگه این همه عذاب زیادمه