سالی عزیز 

چیزی ک فعلا هس اینه ک تو تموم نمیشی برای من..  اصلا تموم نمیشی 

تازه هر روز هم پر رنگتر میشی 

من چجور باید ب خودم بفهمونم ک برگشتی تو کار نیس..  چجور ب خودم حالی کنم تا بمیرم هم تو رو نیس دیگه 

بد جور زمینم زدی.... خیلی وجدان درد دارم 

خیلی سخته ک برات گریه نکنم...  خودم میدونم همه گریه هام بی فایدس دیگه 

نمیدونم چم بود ک تو رو از خودم دور میکردم؟؟  

نمیدونم چمه ک الان برام عزیز شدی 

یادمه ک هیچ علاقه ای بهت نداشتم حای ی ذره هم نداشتم 

چجور نمیفهمیدم اخه؟؟؟  

چیرا انقد الان عزیزی سالی؟؟؟  

چیرا نمیری از ذهنم و نمیزاری راحت باشم 

چجور بگم ک تو و فکر تو داره عذابم میده 

هیچ کاری نمیتونم بکنم...  تمرکزم کم شده..  بعضی وقتا هیچ حرف نمیزنم 

سالی من اینجور مریض روانی میشم ها 

لدفا راحتم بزار نمیکشم دیگه..  همش خودمو مقصر میدونم 

هر روز خودمو سر زنش میکنم ک چیرا با تو بد خلقی کردم و روندمت 

هر روز ب خودم میگم بکش تا بفهمی سالی چی کشیده 

 

سالی لدفا کمکم کن من واقعا نمیتونم 

ببخش منو ک. دیر رسیدم ببخشم