سالی عزیز
اونوقتا ک حسی نداشتم و برام فرقی نمیکرد تو رو باشه یا نه یادمه ی شب
خابت میومد گفتی برام قصه بگو من. بخابم.
ازت پرسیدم قصه فرشته مهربونو بگم؟
گفتی اره بعدشم ب فرشته مهربون بگو برام بستنی بیاره. آخه عاشق بستنی بودی
من قصه جن هایی ک از قبر میان بیرون رو گفتم خاستم بترسی دس ورداری
فردا شبش گفتی من میخابم همون فرشته مهربون بستنی بیاره کافیه
فهمیدم قصه گفتن من افتضاحه
سالی عزیز تمام قد معذرت میخام منو ببخش
الان حاضرم باشی و هر شب قصه بگم و هر شب ب فرشته مهربون بگم برات بستنی بیاره
الان حاضرم همه دنیامو بدم ولی یبار دیگه تو برای یه دقیقه باشی
خاهش. میکنم از من بگذر
من وجدانم خیلی درد میکنه سالی
+ نوشته شده در ساعت توسط
|