اینکه میثم خان چقدر پشت من تعریف داده بود پیش شاگردش و منو فرد معتمد و خوبی میدونه و منو فردی معرفی کرده ک در غیاب اون جای اون میتونم تصمیم بگیرم خوشحالم میکنه که حاضره اجازه بده جاش تصمیم بگیرم
اینا رو از شاگردش اونم ب صورت کاملا اتفاقی شنیدم
اینکه اونو بیدار نگه داشتن تا حدی ک مریض شده خب ناراحت کنندس
اما سالی عزیز نمیتونم حالشو بپرسم...اصلا حالشو نمیپرسم.. چند, روز, پیش هم بهش گفتم از این به بعد منو تو همو نمیشناسیم.. دیگه کسی مهم نیست
خودش خوب میشه و کازشو شرو میکنه... ازش فرار میکنم ک باز نیاد ازم سوال بپرسه.. نمیخام اطرافم بپلکه.. نمیخام برام چایی بیاره ..نمیخام از من خوشش بیاد .. من از اولشم حسی نداشتم بهش
اینکه دکتر منو دختر با شخصیتی میدونه و کار بهم میگه و اعتماد داره و به من چندین ماه فرصت فکر کردن داده خوشحالم میکنه ک ارزش قائله
اما نمیخام فکرشو پیش خودم پر رنگ کنم... چون نمیتونم اونو بیارم جای تو
به خودشم گفتم نمیخام.. زوری میگه فکر کن بخدا
سالی هیچ کدوم آدمایی ک دیدم ذره ای مرام و معرفت و مردونگی تو رو نداشتن. و ندارن
من هنوز هیچ کسی رو مثل تو ندیدم
تو رو تازه فهمیدم.. وقتی رفتی فهمیدم کی بودی
من غلط کردم ک قدرتو ندونستم سالی ترو خدا حلالم کن
هر روز یادت اشکمو در میاره
تو تمام دنیای منی