سالی عزیز
یاد شبی افتادم ک تو بستنی میخاستی
تو هیچی نمیخوردی ولی کشته مرده بستنی بودی
الهی بمیرم
ب نیتت بستنی میدم نگران نباش
ی بستنی ازم طلب داشتی نرسیدم بهت بدم
حالا بجات نذری بستنی میدم ب خیریه
طلبتو میدم
نمیتونم نفس بکشم از بغض اشکم بی اختیار میاد
+ نوشته شده در ساعت توسط
|